پرواز آزاد
چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ :: ۱:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : یک دانشجو



موضوع مطلب : زنگ تفریح
یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : یک دانشجو

ژری تایلر: زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روی بیننده تبسّم می کند، امّا اگر در او دقیق شوی می گرید.



موضوع مطلب : نکته های ناب
سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ :: ٤:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : یک دانشجو

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند...جواب داد:

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

اگر دارای(زیبایی)هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10

اگردارای(اصل و نصب)هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم=1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.

=
=
=
=
=
=

نتیجه : اگر اخلاق نباشد  انسان خدای ثروت و اصل و نسب و
زیبایی هم باشد هیچ نیست



موضوع مطلب : نکته های ناب
یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ :: ٤:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : یک دانشجو

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :

 عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !

روستا زاده پیر در جواب گفت :

 از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟

 و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !

 هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت .

پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .

همسایه ها بار دیگر آمدند :

عجب شانس بدی .

کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .

همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :

(( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ ))

نتیجه : همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهایی بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .

....عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا وهو شرلکم والله یعلم وانتم لا تعلمون

چه بسا چیزی را شما  دوست ندارید و در حقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست داریدو در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نمی دانید.




موضوع مطلب : نکته های ناب
جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ :: ۳:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : یک دانشجو

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی



موضوع مطلب : دل نوشته ها
شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ :: ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : یک دانشجو
بیرق بپا کنید ماه عزای حسین نزدیک است.


موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ :: ٢:۱۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : یک دانشجو

زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش  تکه سنگی را بداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.

مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد  که با آچار پسرش را تنبیه نموده.


در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد" !


آن مرد آنقدر مغموم بود که هچی نتوانست بگوید به سمت اتوبیل برگشت وچندین باربا لگدبه آن زد حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود  نگاه می کرد . او
نوشته بود " دوستت دارم پدر"

روز بعد آن مرد خودکشی کرد

خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندکی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدکه اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند در حالیک امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.

 



موضوع مطلب : نکته های ناب
دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ :: ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : یک دانشجو

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.درمورد همه چیز باهم صحبتمی کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر موردآن هم چیزی نپرسد

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.

پیرزن گفت :هنگامی کهما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از اینبابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟ پس اینها ازکجا آمده؟

در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام...



موضوع مطلب : نکته های ناب / زنگ تفریح
شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ :: ۱:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : یک دانشجو

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .

به او گفتم:

بنشینید «یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»!
می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

- چهل روبل .

- نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.شما دو ماه برای من کار کردید.

- دو ماه و پنج روز

- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.

سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

- سه تعطیلی،
پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟


چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید.


فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.

موارد دیگر:
بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند ما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.

پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.

 

 

در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...

« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا»
نجواکنان گفت: من نگرفتم.


- امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .

- خیلی خوب شما، شاید .

- از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !

- من فقط مقدار کمی گرفتم .

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.

- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی..

- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

- به آهستگی گفت:
متشکّرم!


- جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

- پرسیدم: چرا گفتی
متشکرم؟


- به خاطر پول.

- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟

- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.


- آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟


لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.

بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.

برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت:
متشکرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود...

 

اثری از آنتوان چخوف



موضوع مطلب : دل نوشته ها
شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ :: ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : یک دانشجو

شاید اسم این قوانین را شنیده باشید. در واقع اصل این قوانین بر این هست که همیشه دست گلها موقعی که بدترین نتایج را دارد به آب داده میشود. با ما همراه باشید تا مطمئن بشوید که این قوانین برقرار هستند.

اصلی‌ترین پیامی که این قانون بیان می‌کند این است که در هر حالتی که احتمال خراب شدن یا خطا رفتن باشد بی‌شک این اتفاق می‌افتد. «اگر راه‌های متفاوتی برای انجام کاری باشد که یکی از آنها به خرابی یا فاجعه بیانجامد، حتماً یک نفر کار را به همان صورت انجام خواهد داد.» که معمولاً به این صورت بیان می‌شود: «هر چیز که می‌تواند خطا برود، خطا می‌رود.»

 

قوانین :

 

کاری که ممکن است خراب شود، خراب می‌شود.


اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد، آن یک خراب می‌شود که بیش‌ترین خسارت را بزند.


اگر در توده یا کپه‌ای به دنبال چیزی بگردی، چیز که می‌جویید در ته قرار
دارد.


هر کاری بیش از آنچه فکرش را می‌کنی دو برابر آنچه باید وقت می‌برد. مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می‌گیرد.


هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می‌شود آن هم در بدترین زمان ممکن.


اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق‌ها بسازی احمق باهوش تری پیدا می‌شود و کارت را خراب می‌کند .


وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و… همیشه دیرتر از موعد حرکت می‌کنند مگر آن که شما دیر برسید. در این صورت درست سر وقت رفته‌اند.

 

امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی است که در آن غایب بوده‌ای.


اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می‌آید.


اگر زود برسی اتوبوس دیر می‌آید. اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده‌ است.


دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی‌شود.


اگر برای خواندن آن نرم‌افزار پیچیده‌ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می‌رسد.


هر چیزی راکه میخواهید، نمیتوانید داشته باشید و آنچه را که دارید نمی خـواهیـد.


احتمال آنکه یک شیء آسیب ببیند نسبت مستقیم دارد با ارزش آن!


هیچ اهمیتـی ندارد که شما به چه اندازه دنبال جنسی بگردید به محض آنکه آن را خریدید آن را در مغازه ای دیگر ارزانتر خواهید یافت!


زمانی که دستگاه معیوب خود را نزد تعمیرکار می برید کاملا بی عیب و درست کار خواهد کرد!


مادرها همیشه می توانند یک راه بهتر برای انجام کارها نشان دهند: منتها بعد از آنکه آن کار را انجام دادید


قانون بقاء کثیفی: برای تمیز کردن هر چیزی چیز دیگری باید کثیف گردد!!


هرگاه چیـزی را دور بیاندازید به محض آنکه دیگر به آن دسترسی نداشته باشید به آن نیاز پیدا خواهید کرد!


دود سیگار هـمواره به سمت افراد غیـر سیـگاری حـرکت خواهد کرد، بدون توجه به سمت وزش باد!


هرگاه به دروغ به رئیس خود بگویید که علت تاخیر شما پنچر شدن چرخ ماشینتان بوده روز بعد چرخ ماشین شما پنچر خواهد شد

 



موضوع مطلب : نکته های ناب / زنگ تفریح
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed