|
پرواز آزاد چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ :: ۱:٢٢ ق.ظ :: نويسنده : یک دانشجو
ژری تایلر: زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روی بیننده تبسّم می کند، امّا اگر در او دقیق شوی می گرید. موضوع مطلب : نکته های ناب روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند...جواب داد: اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 اگر دارای(زیبایی)هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10 اگردارای(اصل و نصب)هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم=1000 ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت. = موضوع مطلب : نکته های ناب یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ :: ٤:٢٧ ب.ظ :: نويسنده : یک دانشجو
در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند : عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد ! روستا زاده پیر در جواب گفت : از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟ و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است ! هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت . پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟ فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست . همسایه ها بار دیگر آمدند : عجب شانس بدی . کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟ چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن! چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد . همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند : (( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ )) نتیجه : همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهایی بوده که زندگی به ما اهدا کرده است . ....عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا وهو شرلکم والله یعلم وانتم لا تعلمون چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و در حقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست داریدو در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نمی دانید. موضوع مطلب : نکته های ناب جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ :: ۳:٠٥ ب.ظ :: نويسنده : یک دانشجو
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی موضوع مطلب : دل نوشته ها شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ :: ۱٠:۱٩ ق.ظ :: نويسنده : یک دانشجو
بیرق بپا کنید ماه عزای حسین نزدیک است.
![]() موضوع مطلب : یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ :: ٢:۱۱ ق.ظ :: نويسنده : یک دانشجو
زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را بداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت. روز بعد آن مرد خودکشی کرد
موضوع مطلب : نکته های ناب زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.درمورد همه چیز باهم صحبتمی کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر موردآن هم چیزی نپرسد در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود. پیرزن گفت :هنگامی کهما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم. پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از اینبابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟ پس اینها ازکجا آمده؟ در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام... موضوع مطلب : نکته های ناب / زنگ تفریح شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ :: ۱:٠٠ ب.ظ :: نويسنده : یک دانشجو
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی اِونا » پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم . بنشینید «یولیا واسیلی اِونا»!
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
اثری از آنتوان چخوف موضوع مطلب : دل نوشته ها شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ :: ۱٢:٤٢ ب.ظ :: نويسنده : یک دانشجو
شاید اسم این قوانین را شنیده باشید. در واقع اصل این قوانین بر این هست که همیشه دست گلها موقعی که بدترین نتایج را دارد به آب داده میشود. با ما همراه باشید تا مطمئن بشوید که این قوانین برقرار هستند.
قوانین :
کاری که ممکن است خراب شود، خراب میشود.
امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی است که در آن غایب بودهای.
موضوع مطلب : نکته های ناب / زنگ تفریح موضوعات آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها
نويسندگان صفحات وبلاگ |
||||